قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1707
تاريخ الفي ( فارسى )
باز گفتند كه اين وزير است نه خليفه . پس در مجلس وزير ايشان را نشانيدند و بعد از ساعتى حكم شد علىّ بن فرات را كه ايلچى را با يك نفر ديگر بياورد . پس علىّ بن فرات را با يك مرد پير ديگر كه همراه او بود ، برداشته متوجّه خدمت خليفه شد . اوّلا ايشان را به اصطبل كه آن را « خان الخيل » گفتندى و به اطراف و جوانب آنجا رواقها ، قبّهها و غرفهها بر سر ستونهاى رخام چينى بود درآوردند . پانصد اسب با جلهاى ديبا بر جانب راست بسته و پانصد اسب ديگر مسرّح به زين زر و نقره ، هر يكى به دست غلامى بازداشته آنچنان با مردم انس و الفت گرفته كه از دست ايشان چيز مىربودند و مىخوردند به نظرشان درآمد كه متعجّب بماندند . از آنجا گذشته به خانهاى درآمدند كه چهار فيل مزيّن به جلهاى ديبا و بر هر فيل هشت نفر سوار . و از آنجا گذر ايشان به خانهاى افتاد كه صد شير بر دست راست و پنجاه بر دست چپ همه با قلّادهها و زنجيرهاى زرّين در دست شيربانان ايستادهاند . از آنجا گذشته به باغى درآمدند كه در ميانهء آن عمارتى عظيم بود و در ميان عمارت حوضى بود سى گز در بيست گز ، و در آن عمارت قريب چهار هزار نخل باردار بود و ديگر درختان باردار . و از آنجا گذشته به عمارتى درآمدند كه آن را « دار الشجره » گفتندى . در ميان اين عمارت حوضى مدوّر بود و در ميان اين حوض درختى بزرگ از طلا و نقره ريخته كه هيجده شاخ بزرگ داشت و هر شاخى چندين شاخههاى كوچك و بر آن شاخهها صور اقسام جانوران از طلا و نقره تعبيه كرده و آب را آنچنان بر آن درخت مسلّط ساخته كه از هر مرغى آواز خودش بيرون مىآمد و تمامى آن درخت آنچنان حركات معتدل و موزون مىكرد كه ساير درختان در باد معتدل مىكنند . و از آنجا درگذشته به موضعى رسيدند كه آن را « فردوس » گفتندى . در درهاى اين موضع ، و العهدة على الرّاوى ، هيجده هزار صورت حيوانات وحشى و غير آن همه از طلا و نقره به ترتيب نهاده بودند و ده هزار جوشن مذهّب . پس از آن ، به كوچهء درازى درآمدند كه سيصد گز تخمينا درازى آن بود و از طرفين او هزار زره سپر آويخته بودند تا آنكه به جايى رسيدند كه خليفه المقتدر باللّه بر كرسى آبنوسى كه ديبايى بر وى پوشيده بودند ، نشسته و از دست راست او نه خوشهء كلان به طريق خوشههاى انگور و از دست چپ نيز نه خوشهء ديگر آنچنان از نفايس جواهر كه روشنى ايشان بر روشنى روز غلبه كردى آويختند . القصّه ، ايلچى را بعد از اداى مراسم خدمتكارى صد گز دور تر از خليفه بازداشتند و علىّ بن فرات وزير پيش خليفه بايستاد و ترجمان دور تر از آن قرار گرفت . پس خليفه به ابن فرات خطاب مىكرد و وزير به ترجمان مىگفت و ترجمان از ايلچى مىپرسيد و بعد از تحقيق آنچه خليفه مىخواست ايلچى را با آن مرد پير خلعت پادشاهانه داده با پنجاه خوان زر كه هر خوانى پنجاه هزار درم داشته رخصت مراجعت فرمودند به منزلى كه جهت او تعيين شده بود .